![]() |
![]() |
|
|
مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام. هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام گرفت بدانيد آنجا قبر من است. دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم. چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام. موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم. بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد. تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.
اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن اعتمادي است که بر مردم دنيا کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:12 توسط صدرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:26 توسط صدرا |
|
|
خدایم..... خدایم..... آه ای خدایم صدایت می زنم بشنو صدایم شکنجه گاه این دنیا جایم به جرم زندگی این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم آه ای خدایم بشنو صدایم گلویم مانده از فریاد و فریاد ندارد کس غم مرگ صدا را به بغض در قفس پیچیده سایم به گل های به خون غلطیده سایم به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوان غم دیده سوگند خدایا حادثه در انتظارست به هر سو باد وحشی در گذارست به فکر قتل عام لاله ها باش که خواب گل به گل کاووس خواب است
خدایم..... خدایم..... ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم تا گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم الهی در شب قبرم بسوزان ولی محتاج نامردان نگردان الهی کیفرم را می پذیرم که اصل و ذات خود را پس بگیرم کمک کن که با نا حق نسازم برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم..... خدایم..... ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم تا گریه هایم صدایت می زنم بشنو صدایم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:16 توسط صدرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:21 توسط صدرا |
|
|
سبزه بر سنگ نروید چه گنه باران را.....
وقتی که دل از آتش عشق پر می شود ناگزیر عقل از کوه بودن به پوچی.. ای خدا پوچی را که گفته با عشق بسنجند زیرا که عقل از سرزمین خستگی هست و عشق از سرزمین پرکاری ولی افسوس که همه عاشقی را دیوانگی و عارف بودن را مستی و عالم بودن را هستی دانند. خدا نمی گوید گریه کن گوید بخوان مرا ولی عشق خواندن را از بر است و فقط گریه می خواهد زیرا که عشق را گریه آرام می کند پس خستگی دل نیازی به محبت ندارد زیرا اندرون دل عشق پرورش می یابد و عشق هم که درمانی جز گریه و رسیدن به معشوق را طلب نیست پس کاش جهان همه پوچی بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:36 توسط صدرا |
|
|
خدا وندا..........! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:53 توسط صدرا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:12 توسط صدرا |
|
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمی... اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي... اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي... اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره... اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته... شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه، ولي تو اون رو نمي بيني!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:28 توسط صدرا |
|
|
زمان: طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند، کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند، دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند، زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند، و اما... اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:17 توسط صدرا |
|
|
گاه با خود می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟! آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی کاشکی می دیدم روی تو را شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد من به خود می گویم: چه کسی باور کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:3 توسط صدرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:41 توسط صدرا |
|
|
•یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم •کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم •می دونی ؟ •تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوارپاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت •بهت تکیه دادمدو تو دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره و چشماتو می بندی .بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟می گی : آره •و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی • یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه • می دونی ؟ •می خوام رگ بزنم رگ خودمومچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟نه وای !!! تو که نمی بینیو نمی دونی که می خوام رگمو بزن •تو چشماتو بستی نمی بینی ..... • من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم •نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید •نمی بینی که دستم می سوزهو لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی •تو داری قصه می گی ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:25 توسط صدرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:51 توسط صدرا |
|
|
چون عاشق معشوق را ببیند اضطرابی در وی پیدا شود، زیرا که هستی او عاریتی ست و روی در قبله ی نیستی دارد. وجود او در وجد مضطرب شود تا با حقیقت کار نشیند، و هنوز تمام پخته نیست، چون تمام پخته شود در التقا از خود غایب شود، زیرا که چون عاشق پخته شد در عشق و عشق نهاد او بگشاد، چون طلایه ی وصال پیدا شود وجود او رخت بربندد به قدر پختگی او در کار. آورده اند که اهل قبیله ی مجنون گرد آمدند و به قوم لیلی گفتند: "این مرد از عشق هلاک خواهد شد، چه زیان دارد اگر یکبار دستوری باشد تا او لیلی را ببیند؟" گفتند: "ما را از این معنی هیچ بخلی نیست، ولیکن مجنون خود تاب دیدار او ندارد." مجنون را بیاوردند و در خرگاه لیلی برگرفتند. هنوز سایه ی لیلی پیدا نگشته بود که مجنون را مجنوز در بایست گفتن. بر خاک در پست شد. گفتند: "ما گفتیم که او طاقت دیدار او ندارد!" اینجا بود که با خاک سر کوی او کاری دارد. گر می ندهد هجر به وصلت بارم با خاک سر کوی تو کاری دارم زیرا که از او قوت تواند خورد در هستی علم، اما از حقیقت وصال قوت نتواند خورد که اوئی او بنماند. (احمد غزالی، سوانح العشاق)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:18 توسط صدرا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:6 توسط صدرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاکم نکنید
بزازید اونم برسه بزارید اونم ببینم وقتی به حرفم می رسه خاکم نکنید هنوز عشقم رو ندیدم این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدن تابوته منو بزارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره اشکایه اونو کی به جایه من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو بردن زیره خاک..... ----------------------------------- در جلسه امتحان عشق من مانده ام و يك برگ سفيد ، يك دنياحرف ناگفتني و يك بغل تنهايي و دلتنگي. درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود و در اين سكوت بغض آلود قطره كوچكي هوس سرسره بازي مي كند! و برگ سفيدم عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد و در آخر بايد اعتراف كنم عشق تو نوشتني نيست آى واي ! وقت تمام است برگه ها بالا ... ---------------------------------- تنهادرميان تن هاچه عاشقانه مانده ام و در بيهودگي انتظار پيوستن به تو چه بي صبرانه مانده ام. چه خوانا دوريي ات را بر سر در خانه نوشته اند و من درنخواندن آن چه پافشارانه مانده ام چه بسياراست دورويي و فراموش كردن و گسستن و من در اين هم همه چه صادقانه مانده ام رفيقان همه با نا رفيقي خود رفيقند و من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام ولي... |
|
RSS
|